الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

494

إحياء علوم الدين ( فارسى )

و در خبر است : انّ اللّه يجرّب عبده بالبلاء كما يجرّب أحدكم ذهبه بالنار فمنهم من يخرج كالذّهب الابريز و منهم دون ذلك و منهم من يخرج اسود محترقا ، اى ، حق تعالى بنده را مجرب گرداند به بلا ، چنان كه يكى از شما زر خود را به آتش مجرب كند ، پس كسى از ايشان چون زر خالص بيرون آيد ، و كسى كم از آن ، و كسى سياه سوخته بيرون آيد . و در حديث است از طريق اهل بيت : انّ اللّه تعالى إذا احبّ عبدا ابتلاه فان صبر اجتباه و ان رضى اصطفاه ، اى ، حق تعالى چون بنده‌اى را دوست دارد ابتلا فرمايد ، پس اگر صبر كند به اجتبا « 255 » مخصوص گرداند ، و اگر راضى شود به محل اصطفا « 256 » رساند . مترجم مىگويد : اجتباى حق تعالى بنده را آن باشد كه او را به فيضى مخصوص گرداند ، كه از آن انواع نعمتها بى سعى بنده حاصل آيد ، و آن جز انبيا و صديقان و شهيدان را نبود . و اصطفا ، خالص اجتبا بود . چنان كه در آن به هيچ وجهى از وجوه شايبه‌اى نماند . « 257 » و گفت - عليه السلام : تحبّون ان تكونوا كالحمر « 258 » العانة « 259 » لا تمرضون و لا تسقمون ، اى ، دوست داريد كه چون رمهء گور خر باشيد ، به مرض و سقم مبتلا نشويد . مترجم مىگويد : « مرض » بيرون آمدن را گويند از اعتدال انسانى و آن در تن باشد و در نفس « 260 » باشد . و « سقم » مرض تن را گويند بخصوص . و ابن مسعود گفت : مؤمن را صحيح دل تر و بيمار تن تر از همه يا بى ، و منافق را صحيح تن تر و بيماردلتر . و چون ثنا بر بيمارى و بلا بزرگ است ، قومى بيمارى را دوست داشتند و آن را غنيمت شمردند تا ثواب صبر كردن بر آن بيابند . و كسى بود در ايشان كه علت را پوشيده داشتى و بر طبيب نگفتى و رنج آن بكشيدى و به حكم خداى راضى بودى و دانستى كه حق بر دل او غالب‌تر از آن است كه بيمارى او را از آن مشغول كند ، و بيمارى جز جوارح را باز ندارد . و دانستند كه نماز ايشان نشسته با صبر كردن بر قضاى حق تعالى فاضل‌تر از نماز ايستاده با عافيت و صحت . چه در خبر است : انّ اللّه تعالى يقول لملائكته : اكتبوا لعبدي صالح ما كان يعمل به فانّه في وثاقي ان أطلقته أبدلته لحما خيرا من لحمه و دما خيرا من دمه و ان توفّيته إلى رحمتى ، اى ، حق تعالى فريشتگان را گويد : بنويسيد [ 372 ] براى بندهء من كارى نيكو كه بكرد ، چه او در بند من است ، اگر او را مطلق گردانم گوشتى به از گوشت او و خونى به از خون او او را بدل دهم ، و اگر قبض كنم به رحمت خود رسانم .

--> ( 255 ) اجتبا ، برگزيدگى . ( 256 ) اصطفا ، برگزيدگى ( خالص اجتبا ) . ( 257 ) و دل بنده فارغ شود براى معرفت حق تعالى . ( 258 ) حمر ( ج حمار ) . ( 259 ) عانة ، گلهء خران و گورخران . اين كلمه تنها در نسخهء قاهره درست ضبط شده است ، اما در متون عربى و حتى شرح زبيدى به صورتهاى نادرست و آشفتهء « الصيالة » ، « الصائلة » و « الضالة » تحريف گرديده است ( زبيدى 9 - 524 ) . ( 260 ) نفس ، جان ، روان .